تو دوران بچگی، یه بار پای منبری نشسته بودم. سخنران، داستان مرد کافری رو تعریف کرد که تا خواست به خدا دشنام بده، زبانش بریده شد و از دهانش پرت شد بیرون. این داستان ذهنم رو درگیر کرد. چند روز بعد یه گوشهی خلوتی پیدا کردم و چندتا فحش به خدا دادم. هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط کمی دلم خنک شد.
عکس دارکوبه هم عالیه
روزي من و چند نفر از دوستان راه گم كرده بوديم و پاي صحبت حاج اقايي تو هييت نشسته بوديم!حاج اقا در مورد توبه و عرفايي كه با وجود گذشته بد تونسته بودن با توبه به مدارج عاي برسن صحبت مي كردن!!
قصه رو اينجوري شروع كرده بود عارف قصه ما روز اول از اون جاهل هاي قديمي بوده كه روي بدنش خال كوبي داشته اون هم اعضا و جوارح عريان خانم ها!!!!!!!!
اخر قصه رو نفهميديم و تازه مثه داركوب عزيز دلمون هم خنك نشد
چون اونقدر حاج اقا در توصيف خال كوبي ها واسواس به خرج ميداد
كه يكي ار دوستان بلند گفت
حاج اقا اومدي اشك ما رو در بياري يا آب مارو!!!!!!!!!!!!!!
خيلي خيلي محترمانه ما رو بيرون انداختن