عاشق دختری شده بودم که در راهروی دانشگاه بیتوجه به اطرافیانش با صدای بلند میخندید. باور کنید هوسباز و ضعیف النفس نیستم. عاشق آزادیم. عاشق بیقیدی. عاشق رهایی.
راستش منم خیلی عاشق این جور بی قیدیم، ولی نمیدو نم چرا وقتی آدم در مواجهه ی مستقیم باهاش قرار میگیره، طبق عادت غیرتمندی احمقانه ی ایرانی ما، همه ی این عشق و علاقه یادش میره و ته دلش کلیم حرص میخوره؟!!!
اینجا بلند که می خندم...
پژواک خنده ام ...
سیلی به رخم می زند...
از پی اش بلند می بارم...
مرسی که گفتید
منهم به این موضوع فکر کردم
اما اصولا بسیار تنوع طلبم زود یه قالب دلمو میزنه
شاید حرف شما هم درسته
نمیدونم
كاش!!!!!