۱۳۸۹-۰۳-۱۱
جلوه‌ایی از آزادی

عاشق دختری شده بودم که در راهروی دانشگاه بی‌توجه به اطرافیانش با صدای بلند می‌خندید. باور کنید هوس‌باز و ضعیف النفس نیستم. عاشق آزادیم. عاشق بی‌قیدی. عاشق رهایی.

12 Comments:
Anonymous پرومته said...
حقته...

راستش منم خیلی عاشق این جور بی قیدیم، ولی نمیدو نم چرا وقتی آدم در مواجهه ی مستقیم باهاش قرار میگیره، طبق عادت غیرتمندی احمقانه ی ایرانی ما، همه ی این عشق و علاقه یادش میره و ته دلش کلیم حرص میخوره؟!!!

راستی میتونم لینکتون کنم؟

ممنون دوست عزیز

Anonymous پیچک زندگی said...
آزادی در پی ات محبوس ترینم!!!

اینجا بلند که می خندم...
پژواک خنده ام ...
سیلی به رخم می زند...
از پی اش بلند می بارم...

Anonymous علف هرز said...
ممنون دارکوب جان .. با فایرفاکس گرفتم .. ممنون که کمکم کردی

توهم

Anonymous عسل said...
خدایا ببین اخه دلت میاد اینجوری همش از حسرتامون بگیم؟خیلی دوست دارم دقیقا حال خدا رو بدونم وقتی اینا رو بهش میگیم.میخنده؟گریه می کنه؟عصبانی میشه؟شایدم بگه برید بابا دلتون خوشه ها! اخه مملکته دارین؟

Anonymous الی... said...
اینجا عاشق کسی هم بشیم که آزاد میخنده باید جواب پس بدیم

Anonymous یکی said...
سلام
مرسی که گفتید
منهم به این موضوع فکر کردم
اما اصولا بسیار تنوع طلبم   زود  یه قالب دلمو میزنه
شاید حرف شما هم درسته
نمیدونم

كاش آزادي يه بي‌خيالي بود!

كاش!!!!!

Anonymous ناشناس said...
چقدر این پست رو درک کردم , چه احساس مشابهی