۱۳۸۹-۱۱-۰۸
a short story about life
دست‌مال کاغذی رومیزی شاکی شد که چرا کردمش تو دماغم؟ پیش خودش چی فکر می‌کرد؟ لابد انتظار داشت تا بشه بره تو جیب یه کت و بعد تو مهمونی تقدیم بشه به یه خانمی، که موقع خنده بگیره جلو لباش. چه فکر احمقانه‌ایی. جای سطل آشغال اتاق انداختمش تو سطل دستشویی، پیش دستمال توالت‌های مصرف شده. بذار طعم زندگی رو بچشه پسر.
1 Comments:
Anonymous مهدی said...
به امید اون روز که
همین کارو با عمامه ها بکنی